ردیف ردیف پروانه در مسیر آمدنت چیدم.....
دست نوشته های بارانیٍ یک دختر
عزیز دل بیا چشمانمان را باز کنیم و حقیقیت را ببینیم همانی که با دشنه ای در دست دلهامان را تکه تکه کرده همانی که دل تنگی را هم سفره مان کرده ... ... مسافرم عزیز دل مسافر کوله بارم تنها شعر است و موسیقی و ترانه هایی که همه طعم باران می دهد ..... می خواهم این روزها این روزهای مانده به پایان تو را ببویم تو را زندگی کنم تو را نفس کشم ... می خوام خاطره بسازم برای یک عمر عمری که بی تو بر باد می رود ... خاطره می خوام اردی بهشت! برای تمام روزهای بودنم برای تمام روزهایی که دیگر باران نخواهد بارید .... می خواهم ریسمانی از خاطره سازم همانند عشقمان بلند و نبریدنی و آن را به روحت گره زنم تا دیگر هرگز گمش نکنم .... ساعت دل را کوک کردم برای راس ساعت رفتن زنگ که بخورد من خواهم رفت ... و تو یک روز صبح که چشمانت را به این روزهای نفرین شده باز کنی دیگر باران نخواهد بارید تنها عطر بهار نارنج است و اردی بهشت و خاطره ی یک روز بارانی ..... مرد اردی بهشتی من امیر حسین عزیزم: سرور تمام ترانه هایم!چشم امید دخترکی که نه بارانی ست و نه اردی بهشتی به توست...دخترکی که تو مال او هستی و مال من نیستی... نمی دانم! شاید من مقصر هستم که همیشه ی خدا دیر می رسم... بچه که بودم همیشه دیر به مدرسه می رسیدم...بزرگ تر که شدم دیر به دانشگاه می رسم و حال هم که دیر به تو... چمدان بسته ام راببین... پر از توست..بوی تو...عطر تو.... خدا هم فراموشمان کرده امیر...خدا هم....جهنم را در همین دنیا روزی هزار بار لمس می کنیم و می سوزیم...چه ترس از آتش دوزخ؟ نمی دانم چه وقت آن ساعت کوک شده زنگ خواهد خورد و تلنگری خواهد شد برای رفتن... ... می دانم که این بار دلم دیگر تاب دوری را ندارد..می میرد.. می دانم! ... می خواهم از تمام این روزها خاطره بسازم.... خاطرات زنده ی شفاف! خاطراتی برای تمام عمر.... گفته بودمت:واژ هایم یخ زده ... حال دستانم هم یخ زده و شاید روزی تمام وجودم در سرمای کشنده ی بی تو بودن یخ بزند...می دانم.... ... و شاید سالها بعد ... آنگاه که برف پیری موهایت را سپید کرده ...از کنار کتاب فروشی صدرا که رد شوی...کتابی را در آن خواهی دید که نام شاعرش عجیب برایت آشنا خواهد بود.... ترانه هایی همه برای تو... ... و به یاد می آوری دخترکی را با بارانی سفید که باد موهایش را شانه می زند.... .... به یاد می آوری... ... پی نوشت: ۱)دیشب خواب دیدم حقیقت را...تمام خواب را گریستم...خواب دیدم که مال من نیستی....مال من نیستی... صبح زود باران شدم! دود را از من گرفتی عزیز دل...قسمم دادی به جان خودت! ۲)بگذار بگویند که من و تو دیوانه ایم...بگذار بگویند! می گویند ترانه هایم همه تکراری شده همه شان بوی اردی بهشت را می دهند می گویند: چقدر ترانه؟ چقدر اردی بهشت؟ خسته نشدی دختر باران؟ فراموش کردی آن شب های سیاه انتظار را؟ .... ..... .... عزیز دل! گفتمت اگر ترانه هایم آسمان چشمانت را بارانی می کند می خواهی قلم را سنجاق زنم به کاغذ؟ می خواهی ترانه هایم را قاب بگیرم بگذارم روی همان طاقچه قدیمی همانی که از پروانه سرشار است ... عزیز دل... می دانی که توان جنگمان با روزگار را نیست ... می دانی عزیز دل می دانی... ..... ..... .... پی نوشت: ۱)این روزا آرامش دارم...خیلی! شاید آرامش قبل از طوفانه... ۲)حرفی واسه گفتن ندارم...دوست دارم فقط نگاه کنم! نه داد ...نه فریاد...نه خنده....نه گریه...هیچ! ۳)این همه خاطره... سیاوش...هایده...استاد...بنان...معین... ۴)گاهی فکر می کنم که اگر خدا خودش "انسان" بود...می تونست تحمل کنه این همه سختی رو؟ ۵) واژ ه هام یخ زدن....اینو فقط واسه تو نوشتم! راستی: تو رو خدا توی نظرات ننویسن :آسمون آبیه...خدا بزرگه....تا شقایق هست زندگی باید کرد و اینا! امرو ز اومدی.... از لابه لای علف های هرزی که در مسیر آمدنت روئیده بودند... گریستی... تمام بغضت رو بارون شدی اردی بهشت! باورم نمیشه... تو اومدی! تمام امروز رو با هم گریستیم گفتی :بارون ...نکنه خندیدن رو فراموش کرده باشیم...بیا بخندیدم... گفتم :آقا!اگه امشب بمیرم دیگه هیچ گلایه ای ندارم...به آروزم رسیدم بهارم! گفتی :بانو...نشد بزارمت کنار ...نتونستم! گفتم:آسمون من! ببین اردی بهشت هنوز توی وجودمه....همه ی روزا دوشنبه ست...همه ی ساعت ها هفت عصر...همه ی ماه ها اردی بهشت گفتی :بارون!نبار...تحمل اشکاتو ندارم! گفتم:ماه من...اشک شوقه! گفتی :بارون ... گفتم:اردی بهشت ...این همه غصه...این همه ترانه...این همه اشک ...روحمونو پیر کرده! گفتی و گفتی و گفتم و گفتم ... گریستیم... با هم خندیدم با هم ... عزیز دل عزیز دل عزیز دل ... عزیز دل این عکسو یادت؟ پی نوشت: ۱)من عشق توام ...تو عمر منی ....ولی مال من نیستی! ۲)عزیز دل! اشکامو پاک کردی...دوستت دارم...دوستم داری ولی .... ۳)گفتی : از گريه هات خجالت ميكشم با صدات زجر ميكشم ميخوام مثل قديم بخندونمت ولي خودم ديگه ناي خنديدن ندارم گفتم: عزیز دل من راضیم... راضیممممممممممممممممممممممممممممممممممممم پی نوشت صبح یکشنبه: اومدی ...اینجایی..ولی دور از من گفتی :بارونم! دلم هواتو کرده....هوای دیدنت! خواستی بیای پیشم.... عزیز دل ! تو که خودت بارونو می شناسی ,بزار یه مدت بگذره.....چند روز بگذره تا بتونم با برگشتنت کنار بیام.... گفتی :قبول بانو!از این به بعد تو تصمیم بگیر....تا حالا من تصمیم گرفتم این جوری شد از این به بعد با تو! ... آخه آقا من یه عمر گوش به حرف تو بودم....نمی تونم ! .... گفتی : بانو...واسم بخند...بلند بلند...اینقدر بلند که بقیه فکر کنن دیوونه ایم.... اینقدر بلند که صدای خنده مون گوش فلک رو کر کنه... بارون !برام جوک بگو....برام ناز کن....قهر کن.... گفتم: اردی بهشتم!اون دختری که برات اسطوره بود....حالا دیگه خسته تر از اونیه که بخواد بخنده..ولی اگه تو بخوای چشم...می خندم.... گفتم :آقا!هنوز نامه هامو داری؟ گفتی :من همه چیزو یادمه....لحظه به لحظه..هات چاکلتو یادمه...جوراب....تتو...شاهنامه.... بانو !خسته شدم از این که واست نقش بازی کنم...خسته شدم که بهت دروغ بگم که نمی خوامت.... ... عزیز دل! اینجا هنوز همه چیز مثل قبله....همه چیز بوی تو رو میده... عزیز دل! سوختن تا کی؟ عزیز دل! نشد...نشد حتی یه لحظه از یاد ببرمت....هیچ چیز نتونست منو از فکر تو بیرون کنه.... عزیز دل نه .... تو عزیز دل نیستی ....عزیز سری...سری که به خاطرت شادی به باد بره! .... اردی بهشتم! امشب آرامش دارم....انقدر آرامش که احساس می کنم دارم می میرم.... ... گفتم:ببین شعرام همه بوی تو رو میدن.... گفتی :نخون...تو رو خدا نخون...نمی تونم تحمل کنم! صدات هنوز توی گوشمه بانو! .... تو مال من نیستی... تو مال من نیستی تو مال من نیستی این دیوونه ام می کنه! .... گفتی :بارون!خسته ای بخواب....بیدارت می کنم گفتم:آقا ! می ترسم بخوابم ...پاشم ببینم نیستی... .... تو مال من نیستی... من مال توام نفسم حسم عشقم عمرم همه چیزناچیزم همه پیشکشت! تو اما مال من نیستی.... ... اقای احساسم! بیین بارونت باز داره می باره....باز می باره! بارون تمومی نداره.... ... عزیز دل برام می نویسی: بازم سلام .... عزیز دل خدا را قسم به تو قسم به عشقمان قسم قسم جان بهار اردی بهشت برایم همیشه بوی بهار نارنج را می دهد.... عزیز دل! عزیز همیشگی... یه روزایی توی زندگی هست که آدم حوصله ی هیچ چیزو نداره... مثلا روزایی که سالگرد یه اتفاق خاصه..آشنایی...تولد... حتی جدایی... این روزا حوصله ی هیچ چیز نیست... نه درس..نه کار...نه محیط گرم و صمیمی خانواده(!؟)..نه دوست... نه فیلم...نه موسیقی...نه حتی خودش! ... این روزا ست که آدم دلش می خواد با یه سیگار و سری که یکم گرمه ,راه بره و قدم بزنه....قدم بزنه و فکر کنه....فکر کنه و سیگار بکشه..سیگار بکشه و شعر بگه... و شب تا صبح زل بزنه به شعله های آتیش شومینه... هی فکر کنه....هی فکر کنه...از یادآوری گذشته لبخند بزنه...بلند بلند بخنده و وسط خنده هاش ,گریه کنه...بلند بلند زار بزنه و سرش درد بگیره... فحش بده به همه چیز....به دنیا فحش ناموس بده.....زل بزنه به دیوار....آلبوم عکسای قدیمی رو ورق بزنه ...بخنده و گریه کنه..... قهوه و قهوه و قهوه... تلخ مثل حقیقت...مثل جدایی... یه روزایی هست که آدم دلش می خواد یه پاک کن برداره و از روی تمام تقویما پاکشون کنه و به جاش یه صفحه ی سفید باشه تا بتونه با مداد رنگی نقاشی کنه.... یه شبایی آدم پا میشه رنگ و کاغذ میاره تا نقاشی کنه... نمی تونه... یه کتاب برمیداره بخونه ....نمیشه قلم برمیداره تا بنویسه.....می نویسه و خط می زنه... .... آهنگ گوش میده....می بینه با همه شون یه دنیا خاطره داره... .... یه روزایی انگار طلسم شده ست....نفرین شده ست.... صبح که چشاشو باز می کنه و می بینه هوا ابریه ....یاد یه خاطره می افته... سر میز صبحانه وقتی چشمش می افته به کارد و پنیر ....یاد یه خاطره می افته.... وقتی جلوی آینه وا میسته چشمش می افته به رژ لب صورتی ...یاد یه خاطره می افته وقتی چشمش می افته به مارک کتش ...یاد یه خاطره می افته... وقتی توی ماشین یکی می خونه:تقدیر بی تقصیر نیست ...یاد یه خاطره می افته... وقتی سر کلاس چشمش می افته به استادش .....یاد یه خاطره می افته.... وقتی از دانشگاه میاد بیرون و عینک آفتابیشو می زنه به چشمش ...یاد یه خاطره می افته وقتی مادرش ناهار باقالی پلو درست کرده ..یاد یه خاطره می افته.... وقتی عصر, استادش در مورد IPها صحبت می کنه ....یاد یه خاطره می افته... وقتی سر کلاس زبان ,چشمش می افته به یه جمله ی معمولی I miss you....یاد یه خاطره می افته... وقتی داره فیلم نگاه می کنه ...یاد یه خاطره می افته وقتی داره شام می خوره و چشمش می افته به نون باگت ...یاد یه خاطره می افته وقتی می خواد بخوابه .....بازم یاد یه خاطره می افته! .. این روزاست که آدم می خواد فقط زار بزنه! …. … این روزاست که دختر بارونی دلش فقط و فقط اردی بهشتو می خواد و بس! پی نوشت: 1)راستی ! الان که من نیستم .... سر کی غر می زنی ؟ 2)یه دوست نازنینی دارم که دارم می میرم از دلواپسی اش... اصلا یه خبر کوچولو هم به من نمی ده! 3)بعضی آدما چقدر نفهمن!؟! پی نوشت فردا: عزیز دل دارم نفست می کشم وقتی اون ضربه ی وحشتناک خورد توی سرم و احساس کردم که لبهای مرگ رو بوسیدم و تمام... نگاه کردم به پله دیدم که خونی نیست و لی دنیا داشت دور سرو می چرخید.... دیدم نمی تونم از جام بلند شم و داد زنم : خداااااااااااااااااااااااااااااا چرا آخه؟! .... توی بخش اورژانش کلینیک وقتی پرستار در کمال توحش سرم رو زد روی دستم ..... زار زدم ...نه از درد ...بلکه از غصه... با آمپول دیازپام فقط ۳ ساعت خوابیدم .... اثر آمپول ها و قرص ها گیجم کرده بود... زنگ زدم به دوست نازنینی و اومد پیشم و یه عالمه با هم حرف زدیم .... .... سر درد و گردن درد و کوفتگی هنوز ادامه داره... پی نوشت:-اصولا مخاطب خاص دارد- ۱)میای ملاقاتم(!؟)با رانی هلو.... مرسی عزیزم ولی کاش آناناس بود آخه یاد اون یارو وزیر بهداشته افتادم... ۲)تو را می خواستم اما چه حاصل؟ ۳)نه میگم تو خاصی نه خیلی خوب.... تو یه آدم معمولی هستی و چیزی که تو رو از بقیه متمایز می کنه اینه که دوست منی! ۴)درد روحم بیشتر از جسممه! ۵)کارها مونده...درس ها عقب افتاده....ترجمه ها ناتمام.... تموم شو مریضی... انسان های تکراری روزهای تکراری هوای تکراری دوست داشتن های تکراری زندگی های تکراری مرگ های تکراری رفاقت های تکراری .... تکرار تکرار... همه چیز خسته کننده ست و تکرار تو آسمان فردا حتی خدا و بیشتر از همه خودم .... تکرار.... ... تو را می یابم هر شب در پس اشک هایی که بر گونه روان است که هیچ چیز را یارای توقفشان نیست ..... تکراری و تکراری .... آسمان ابری و گرفته و گاهی آفتابی آفتاب های بی رمق کم جان و خورشیدی بس خسته از طلوع و غروب تکراری .... فردا برخاستن از خواب و تا شب خواب دیدن خواب دیدن در بیداری خواب های تکراری .... خدا خواندنش در هر صبح و شام و نیافتنش در هیچ کجا و گیلاس های شراب را سرکشیدن برای از یاد بردنش .... تکراری و تکراری ... و من تکراری از همه تکراری تر از خودم ... پی نوشت: این را دیروز توی پارک نوشتم...نزدیک غروب....زیر نارون بلند.... در کنار یک هات چاکلت داغ داغ ... با موهایی که باد شانه شان می زد و خیره به نگاه های مردمان تکراری و حرف های تکراری ترشان.... دستهایم یخ زد.... ..... ... دستهایم هنوز سرد است و گویی هیچ چیز را توان گرم کردنش نیست! هیچ چیز.... پی نوشت شب: ... سکوت می کنم خسته از رفاقت های دو روزه خسته از خنده های تلخ خسته از همه چیز که نه خوشحال می شوم نه ناراحت .... سکوت می کنم لااقل تا زمانی که دستانم شاید کمی گرم شود.... ساعت 1 نیمه شب به لطف دوست عزیزی پرت شدم به ارد ی بهشت ! ... به زور خوابیدم و خواب دیدم که هستی و باز صدام می زنی! ساعت 4 از خواب پریدم ! دوست داشتم همون لحظه برم توی خیابون و داد بزنم که : ایها الناس ...این دل بی صاحاب من تنگه.... من می خوام...من بهار نارنج رو می خوام...من فال حافظو می خوام! دلم از بس تنگه داره میمیره !لامصب! .... دلم می خواست برم و چُرت خدا رو پاره کنم و بگه : بسه چقدر می خوابی ...پاشو! ... حس کردم قلبم دیگه نمی زنه...احساس کردم که نفسم بالا نمیاد و دستام می لرزه.... وقتی دیدم نمی تونم دوام بیاور نبودنتو ...ساعت 5 صبح رفتم حمام و زیر دوش آب سرد طعم شور اشکو حس کردم....گریه کردم... آروم آروم...آخه این روزا برای گریستن هم باید دلیلی داشت... از حمام که اومدم بیرون با اون رژ صورتی معروف روی آینه نوشتم :خداااااااااااااااااااااااااا خدا هم جوابمو نداد! خوابیده...بزار بخوابه خسته ست! و با همون موهای خیس دراز کشیدم روی تخت و پتو رو کشیدم رو, زار زدم.... نمی تونستم باور کنم نبودنتو ....نداشتنو... نمی تونستم باور کنم که دستام خالیه ولی قلبم پر از آرزو ! این روزها هر چیز کوچیک و مسخره منو پرت می کنه به خاطراتم....یک هات چاکلت ساده....بوی عطری که توی پله ها می پیچه .... این روزها من توی بیداری هم خواب میبینم...با چشمهای باز هم خواب می بینم....خواب می بینم "داشتن "رو ...ولی فقط "خواب " می بینم! .... چند روز قبل به خودم گفتم بیا فراموش کنیم...بیا یه فنجون قهوه بنوشیم و فراموش کنیم...ببین بسه! من می ترسم از تنهایی.... قرار شد قائم باشک بازی کنیم....من چشم گذاشتم و تو قائم شدی و دیگه هرگز پیدا نشدی.... داد زدم : بیا ...تو رو خدا بیا...من می ترسم.... بیا اشکامو پاک کن ...ببین چشام پر از اشکه...چه طور طاقت میاری که من اینو همه ببارم.....بیا اشکامو ببوس...بیا بگو که تنها نیستم! ... دلت از سنگ شده .. از سنگ! پی نوشت: 1)از یک شنبه ها متنفرم... 2) از زندگی کردن توی رویا متنفرم! حقیقت اینه که تو دیگه نیستی ...."هوا پر از بوی خیانت توست"....حقیقت اینه که خودم خواستم تموم بشه...نتونستم تحمل کنم بوی گند خیانتو که تمام زندگی مو پر کرده بود....حقیقت اینه که تو دورغ گفتی ....حقیقت اینه! امروز صبح درآن هوای سرد پاییزی که به قول مجریان برنامه ی صبح به خیر ایران "دل انگیز"است! لب های من در پی یافتن سیگاری بود تا چون معشوقه ای زیبا بر لبم گذارم شاید اندکی آرام گیرد دریای پر تلاطم وجود و رام شود این دل دیوانه که این روزها عجیب سر ناسازگاری دارد .... سیگار هم افاقه نکرد! ... باید فردا در صبح سرد پاییزی که به قول مجریان برنامه صبح به خیر ایران "دل انگیز "است گاو آهنی از امید بسازم تا دلم را شخم زند ... هر چند می دانم "امید" هم افاقه نمی کند! پی نوشت فردا: و اما تو دوست عزیز! خوشحالم که دیگه از من بدت میاد... خوشحالم که حرصت در اومده از من.... خوشحالم که هنوز 7 سالته.... خوشحالم که تونستی هنر تاثیر گذاری منو -که در نوع خودش بی نظیره- رو بفهمی... .... خوشحالم خوشحالم! گام اول: ما ایرونیا همیشه از یه تکنولوژی جنبه ی بدشو زود یاد می گیریم! چند سال قبل که پدیده ای(!؟) به نام CDتازه اومده و رایت اون به نسبت فیلمای ویدئو آسونتر بود...یه مشکلی زود فراگیر شد و اونم پخش فیلمای خانوادگی بود و استقبال بی نظیر مردم از این جور فیلمها!(یه چیزایی توی مایه ی استقبال از تایتانیک)هر جا که می رفتی مهمونی و هر شب جمعه ای که خانواده ها بیکار بودن ,یکی از این فیلما رو می ذاشتن و چقدر بهتر که این فیلم متعلق به هنرپیشه یا ورزشکار بود!(طرفدار بیشتری داشت)و با ذوق وشوق نگاه می کردن انگار که اصلا تا حالا اینا فیلم عروسی ندیدن! خانوادهایی که مذهبی تر بودن کمتر اجازه می دادن که فیلماشون میکس بشه و اونایی هم که اپن تر بودنم خیلی دوست نداشتن! با رواج گوشی های دوربین دار و بلوتوث که این مسئله بیشتر شد و هر کلیپی سریع پخش میشد و یکی از افتخارات(!؟) مردم غیور ما این بود که مثلا من توی گوشیم عروسی فلانی رو دارم یا رقص فلان دختر!(این ذوق و شوق در حد کشف امریکا بود) خب الان کمتر شده ولی از بین نرفته! من اصلا نمی خوام که این مطلبو از دید" دین "یا "خاله زنکیسم"مطرح کنم...نه...ولی سوال من اینه که مردمی که خودشونو غیرتی می دونن و ناموس پرستن چرا به خودشون اجازه می دن که فیلم خصوصی بقیه رو نگاه کنن و صد البته با این کارشون باعث مشکلاتی واسه اون خانوده بشن؟ اصلا مگه توی اون فیلم عروسی چی هست؟اگه از سر کنجکاویه که دیگه چقدر؟ اصلا فرقی نمی کنه که اون خانوده مذهبی باشن یا نه,مسئله اینه که اون فیلم بخشی از حریم خصوصی یه خانوده ست! یادم میاد چند سال قبل یه فیلمی پخش شد از یه خانم بازیگر که می گفتن س.ک.سی بوده (من که به خودم اجازه ندادم ببینم)وهمه ی مردم غیور ما از اونجایی که خودشون توی زندگی اصلا از این کارا نکردن و اصلا نمی دونن س.ک.س چیه زود جبهه گرفتن و تف و لعنت کردن دختره رو ...توی هر آرایشگاهی که می رفتی حرف اون بود ....توی هر گوشی موبایلی فیلمش بود...آیا واقعا ما انقدر مردم پاک و منزهی هستیم؟ اون اولین کسی بوده که رابطه ی نامشروع داشته؟ خب مسلمه که نه....پس چرا به خودمون اجازه می دیم با آبروی مردم بازی کنیم و توی کاری دخالت کنیم که ربطی بهمون نداره؟ در حالی که ادعای دین داریم ....ادعای مومن بودنمون گوش فلک رو کر کرده! گام دوم: برای "زن باشکوه"که آرزویم آرامشش است! در بندم در این زیر زمین تاریک و نمور که بوی نا مطبوعش پره های بینی ام را پر کرده و سکوتش با صدای موشی شکسته می شود و "نور" از دریچه ی کوچکی رو به حیاط به آن می تابد و می اندیشم به بدختم که گویا سیاه سیاه است و می اندیشم به گناهم که"انتخاب"بود و بس و به یاد می آورم که برای "زن خوب " بودن باید تنها عروسک خیمه شب بازی می بودم در دستان خانوانده ای که به حکم "هم خونی" محکومم به دوست داشتنشان... ..... طعم خیس اشک را می چشم و تف می اندازم به سرنوشتم ... سر می کنم در این محبس با دلی بس تنگ گریه های بی ثمر که گویی تمامی نداره و در آروزی یافتن راهی برای رهایی .... و امشب می خواهم نیمه شب که مادر و پدر - که گویی نگهبانان این زندان خود ساخته اند- خواب رفته اند بروم بی یار بی همسفر در پی یافتن شاید جرعه ای هوای تازه و نور آفتابی که گرمم کند .... یا مرگ یا آزادی! .... زن باشکوه! هرگز گمان مبر که دختر باران در انتخاب این اسم برای تو اشتباه کرده ... تو هنوز هم زن با شکوه هستی! و من این روزها دلتنگ شنیدنت! که گر هم اکنون ,خانواده ات تهمت ناروا می زنند و تو را حبس می کنند ,دلیلی نمی شود بر "با شکوه" نبودنت! که تو همیشه ی خدا" با شکوه" هستی و خواهی ماند! آروز می کنم که شاد باشی ...هر کجا هستی ....چه در این خاک و چه در غربت! پی نوشت فردا: ۱)هنوزم دوستت....! ۲)تازگیا نسبت به بعضیا احساس مالکیت می کنم! مخاطب خاص دارد...خیلی خاص! هم قبیله هم درد هم سخن چشمانت را به سبزینه ی جزیره ای بسپار ,متروکه در اقیانوسی آرام که پر از عطر خداست... و شقایق ها در آن خانه دارند و بید مجنون در کنار کلبه ای روئیده کلبه ی چوبی کوچکی که سهمش از این دنیا تنها تختی ست و پتوی کهنه ای که بوی نا می دهد و بطری شرابی و چند شمع سوخته که گویا یادگار مسافر قبل است! خاکستری به جا مانده از آتشی و گهگاه... گل های اطلسی را خواهی دید که در جای جایش جوانه زده اند و درختان سرو سر به فلک کشیده... .... جزیره را نگهدار شاید برای روز مبادا که هیچ پناهت نیست و تو زیر باران خیس خیس خواهی شد و با قایقی شکسته به جزیره خواهی رسید ... به کلبه خواهی رفت و با گیلاس شرابی به خواب خواهی رفت و آرامش را در آغوش خواهی کشید ... جزیره را ببین هر چند کوچک هر چند متروکه... .... قایقی خواهد آمد صبر داشته باش! به گاه رفتن اما... رد پایت را از تن جزیره پاک کن تا مبادا ترک بردارد تکه تکه شود و در آب فرو رود آرام...آرام... پی نوشت: ۱)برای تو و برای قلب پاک و بی ریایت که اقیانوسی از عشق در آن جریان دارد! و با تنفر از واقعیت... ۲)بغض... ۳)این را دیشب در بین دو راهی واقعیت و خیال نوشتم! نفرین بر واقعیت...نفرین بر روزگار...نفرین! ۴)که عاشق نبودم اما.... اما تو را سخت دوست می دارم! نگاه یک: ما همه خوبیم... ما مردم بسیار خوبی هستیم! ما اصلا به کار همدیگه کار نداریم و کنجکاوی نمیکنیم! ما همیشه در صحنه هستیم! دوستی تعریف میکرد که چند روز قبل رفته گوشت بخره ...یه خانمه اونجا بوده ...یکم این پا اون پا کرده و آخر سر یه هزارتومانی داده به مغازه دار و گفته گوشت بده ...اونم نامردی نکرده و چهار تا استخون رو که یه لایه نامرئی از گوشت به همراه داشتن رو انداخته توی پلاستیک و داده دست زنه ...اونم گرفته و فرار کرده! بقیه ی مردمی هم که اونجا بودن از اونجایی که ما ایرونیا خیلی خیلی دلسوز هستیم یه عالمه واسه زنه دلسوزی کردن و هی گفتن آخی ...بیچاره !و هی دم گوش هم پچ پچ کردن! تا اون بنده ی خدا بیشتر خجالت بکشه! و زودتر فرار کنه! یکی نیست بگه خوب به شما چه؟ به شما چه که اون هزار تومان گوشت خریده؟ دلش می خواد... مردی ؟خیلی ادعای غیرت داری؟ یکی از اون تراول هایی که توی جیبت قلمبه زده در بیار بده بهش بگو :این باشه واسه بچه هات! زن خوبی هستی؟مومنی؟یکی از اون انگشترای قلمبه تو در بیار بگو این خرج یه ماهتون! اگر عرضه ی این کارو نداری پس حرف نزن! یه فیلمی دیدم یه دختر خوشگل که باباش رئیس پلیس شهرشون بود , وضع مالی خوبی هم داشتن ,تصمیم گرفت با ماشین بره مدرسه....برداشت وانت قراضه ی باباشو تعمیر کرد با اون رفت مدرسه!(این که میگم قراضه یعنی یه چیزایی توی مایه های ماشین های زمان هیتلر)تازه یه عالمه هم باهاش حال میکرد و با دوست پسرش –که بی ام و داشت- یه عالمه هم رفتن گردش! حالا اگه اینجا بود....انقدر مردم به آدم نگاه می کردن که دیگه آب میشد و اصلا به مدرسه نمی رسید...تا یه ماه می شد اسباب خنده ی بقیه ...هزار جور اسم روش می ذاشتن! یا اصلا دختره اون ماشینو نمی برد مدرسه تازه ا گه می برد بعد میومد یه عالمه با مامانش دعوا میکرد که برین واسم ماشین جدید بخرین .... هیچ پسری هم باهاش دوست نمیشد! مامانشم زانوی غم بغل می گرفت که چرا ندارم واسه بچه ام ماشین نو بخرم! توی یه عروسی اگه یکی لباسش یکم دمده باشه انقدر بهش نگاه می کنن و یواشکی می خندن که بد بخت آب میشه از خجالت و میره خونه یه عالمه گریه می کنه!-این مورد رو خودم یه جا دیدم- نشستیم سر کلاس ,دوستم می گه که فلانی رو نگاه با چه مانتویی اومده ,چه با کلاسه(!؟) نگاه می کنم می بینم با یه مانتو ی خیلی قدیمی اومده....به دوستم میگم به توچه؟به این نگاه نمیکنی که شاگرد اول دانشگاهست و خیلی باهوشه , در ثانی یه قلب مهربون داره و اخلاق خوب, گیر دادی به مانتوش! بعد اسم خودمونم می ذاریم مسلمون و توقع داریم یه راست بریم بهشت! انکار نکنیم ...این واقعیت جامعه ی ماست! نگاه دو: بیوه ی آرزوهای مرده: دیشب, زمین زیر باران خوابید و من آرزو می کردم که کاش تکه ای از سنگفرش کهنه ی حیاطی بودم در خانه ای با آجرهای سرخ قدیمی و برهنه.. زیر باران می خوابیدم وتنم زیر شلاق های آسمان سرخ سرخ میشد .... تمام شب صدای باران می آمد... صدای باران که پنجره می خورد و من ... به یاد می آوردم صدای تو را که هم لهجه ی باران بود به وقت بارش ... می دانی ؟ این شب ها ,آسمان در سوگ آرزوهای مرده ی من می گرید و من همانند بیوه زنی سیاه بخت... به پای آروزهای مرده می نشینم و دم نمی زنم! و نیازهای زنانه ام را با خود به گور خواهم برد.... و رخت سیاه به تن خواهم کرد لچکی بر سر خواهم بست و در انتظار باران روزها را به شب گره می زنم وانتظار باران را می کشم که ببارد و بوی تو را با خود بیا ورد! من بیوه آروزهای مرده ام! پی نوشت شب: امروز صبح یک لحظه احساس کردم نفسم بالا نمی آید "یادت"کار خودش را کرد... پی نوشت: نمی دانم شاید تنها یک "فریب خورده"ام! ...... اول از همه ممنون بابت این که منو قابل دونستی و نشوندی سر سفره ی دلت!و با تشکر از خانم سارا و وبلاگ زن و زنانگی ! و یه چیزی که اول باید بگم اینه که: عزیزم !من خودم می دونم زندگی خیلی سخته...بالا و بلندی داره...غم و شادی....من اینا رو لمس کردم....غم رو لمس کردم...تنهایی رو چشیدم ولی این زندگی با تمام بدی هاش و کاستی هاش یه خوبیهاییم داره که تو رو به زندگی امیدوار می کنه....به آینده ...به چیزای خوبی که اتنظارتو می کشه!ببین من نمی خوام ادای این روانشناسایی رو در بیارم که میری می شینی توی مطبش و خدا تومان پول میدی تا هی بهت حرفای قشنگ قشنگ بزنه....من از جنس توام! نمی گم همیشه بخند و بی عار باش....نه گاهی وقتا نباید خندید گاهی باید تا انتهای آرامش گریه کرد!ولی فدات شم تو داری عمر و جوونی تو تلف می کنی ! پس: مقاوم باش و صبور...و بدون که اول باید خودت ,خودتو دوست داشته باشی تا دیگران هم تور و دوست داشته باشن... صبور باش!می دونم سخته....می فهمم....من هم تمام اون لحظات رو زندگی کردم ولی باش...آروم متین و صبور! اول از همه باید ذهنتو پاک کنی از بدی ها و فکرای منفی که بقیه بهت می دن یا برداشت های منفی که خودت از کارها و حرفای بقیه داری...پس سرت رو یه جوری گرم کن...سر که گرم بشه دلم خود به خود گرم میشه!سخته ولی.....ممکنه! حرفای بعضی از آدما مثه عرعر خره ...نمیشه جلوشو گرفت!پس بی خیال! برای افزایش قدرت و شخصیت و استقلال من چند راهکار پیشنهاد میدم........... اول از همه باید رو دربایستی رو کنار بذار....قبول کن که یه سری چیزا رو داری و یه سری چیزا نه.....و این خیلی طبیعیه...یه آدم که همه چیزو با هم نداره...پس خودتو با بقیه مقایسه نکن.... باید پررو و قاطع و سخنور باشی برای خوب صحبت کردن.......و درست صحبت کردن باید دستور ادبیات فارسی تسلط داشته باشی............ یک کتاب دستور ادبیات فارسی تهیه کن............. راهکار بعدی افزایش تمرکز: خرجش یک جعبه چوب کبریت.......... از چوب کبریت ها استفاده کن و سعی کن با اونها خونه درست کن........با چسب قطره ای .........بچسبون و اسکلت یک خونه رو بنا کن......... بافتنی هم خوبه...مخصوصا کش بافت که تمرکز بیشتری می خواد....من خودم یه زمانی که حالم خیلی بد بود با وجود اینکه بافتنی اصلا بلد نبودم... یه عالمه تمرین کردم و یاد گرفتم...و دو تا شال گردنم بافتم ... یک رو هدیه دادم به دوستم ....هم حالم بهتر شد هم این که الان یه شالگردن خیلی خوشگل دارم که با کمتر از 7000تومان تونستم ببافم ... ولی اگه می خواستم بخرم باید3برابرش هزینه می کردم! هم سرگرمیه .....هم افزایش تمرکز ....................................... یک روش دیگه استفاده از ورقهای پاسور........ چیدنشون روی همدیگه و درست کردن یه برج.... روش دیگه استفاده از بازیهای فکری........ مثل فکر و بکر........ یا شطرنج.......... تخته نرد.......... و پاسور.........حکم....... پوکر........... خلاصه این بازیها خیلی برای افزایش تمرکز و ذکاوت کمک کنندس....... حل کردن جدول..........مخصوصا کلمات متقاطع ....از جدول های سخت شروع نکن که نا امید بشی .... خوندن فرهنگ لغت........... خوندن دایره المعارف....... خوندن کتابهای اطلاعات عمومی مجله دانشمند..........مجله علمی........... یاد گرفتن یک ساز........و نواختن اون......... ویولن ساز بسیار سختیه............ولی تمرکز آدمو زیاد میکنه........ پیانو......... تار......و سه تار که محشره........ ارگ هم بدک نیست........... اگر دلت عرفان و حس معنوی میخواد دف و دایره....و نی به دردت میخوره......... البته همه اینها جدای از پول ..........وقت و پشتکار میخواد......... که تو داری! من خودم دو تار دوست دارم و دف! یه راه دیگه مطالعه طبقه بندی شده روزی یک تا ۲ ساعت باید مطالعه و خلاصه نویسی و نت برداری داشته باشی.......... به جای اینکه بشینی غصه بخوری و به "نداشته هات"فکر کنی کتاب بخوون...بنویس....تو که خودت با قلم معجزه می کنی! تو یه زن قدیمی نیستی که دنبال چشم و هم چشمی باشی ...تو دنیا دیده ای ....تحصیل کرده و خارج رفته ای ...پس فرق کن با زنهای متحجر! عضو یه کتاب خونه بشو یه لیست تهیه کن از کتابای مورد علاقه ات هنر.......ورزش.......صنعت.......تجارت.......ارایش.....رقص.....زیبایی.........پزشکی..... روانشناسی........اجتماعی.......سیاسی..اقتصادی........ فرهنگی.......ادبیات......زبان......و غیره سعی کن متنوع عمل کنی تا خسته نشی............ تاریخ رو حتما در برنامه اصلی قرار بدی برای قوی شدن و راز قدرت رو یاد گرفتن دونستن تاریخ ملل خیلی مهمه مخصوصا ایران.............. کتاب"ما چگونه ما شدیم"زیبا کلام رو حتما بخون!تا بفهمی که این "خاک"چقدر عزیزه! ترجمه های ذبیح ا...منصوری معرکه ست. مثل:لولیتا,عشق صدر اعظم ,سینوهه,جراح دیوانه و... کتابای تاریخی هم مثل:اغا محمد خان قاجار ....در اندرون... اگه دلت نوشته های جدید می خواد نوشته های مصطفی مستو رو بخوون و یعقوب ناد علی ! اگه روحت لطیفه نادر ابراهمی بدردت می خوره! رمان ایرانی که الان توی بازاره رو نخوون....همه اش چرته! هم وقتت هدر میره هم اعصابت خورد میشه...حیف اون چشای خوشگل نکرده! برای دراز مدت نقشه داشته باش.......... هدفاتو بنویس ....واسه رسیدن به اونا تلاش کن و نا امید نشو! خودتو محدود نکن به دنیایی که واسه خودت ساختی ... باید با مردم حرف زد........درد مردم رو دید و شناخت باید بفهمی که خیلی ها آرزوی" داشته" های تور و دارن و خدا رو شاکر باشی بابت اونا.... این کارها میتونه آدم رو از دست تنبلی و افسردگی هم نجات داد ..... این طوری می تونی از شر فکرای منفی راحت بشی و همه توجهت به این نباشه که "اون "بهت زنگ می زنه یا نه...همه ی فکرت به گوشیت و اس ام اس نباشه! یک خانم نمونه باید هنرمند باشه........ باید کدبانو باشه............ با حساب و کتاب باشه شاید بشه با لوندی و س.ک.س یه مردو جذب کرد وای نمیشه اونو واسه طولانی مدت نگه داشت... مرد اگه هوس باز و مریض نباشه ,توی وجود زن دنبال س.ک.س ک مطلق نیست دنبال آرامشیه که در پی س.ک.سه! بزار موضوع رو برات باز کنم......... تو یک خانمی........ جوون …خوشگل.........و معقول....... ولی هنوز خودتو نمیشناسی.......... میخوای پیشرفت کنی ولی نمیتونی.........چون نمیدونی چی میخوای........ می خوایی خودتو تغییر بدی ولی فقط حرفشو می زنی.. ولی بدون این کارها هم میتونی خودتو بشناسی کافیه نترسی و بخوای بفهمی و بشناسی..... تو خیابون چشمات همش دنبال پسرها نگرده......... همه اش به تتو ی ابروی فلانی نگاه نکنی ..... همه اش دنبال این نباشی که چرا قدم 180 نیست ؟ کمی هم به دیگران نگاه کنی به چهره ها دقیق شی غم و شادی مردم رو ببینی ....... و خدا رو شکر کنی که سالمی ..........وقتی انسانی دردمند رو می بینی......... وقتی کسی رو می بینی که معلوله! میتونی به جای تلف کردن عمر و نالیدن از بیکاری و نبودن کار داوطلبانه بری سرای سالمندان و به افراد مسن کمک کنی......... می تونی بری و سعی کنی مرهم یه درد بشی می تونی مرهم درد کسی باشی که تنهاست و غریب! میتونی انسان باشی و ۴ تا کتاب درست و حسابی بخونی و یاد بگیری..... نه از روی مد فلان کتاب فلسفی رو بزنی زیر بغلت و به دیگران با آب و تاب توضیح بدی که این نویسنده توی کتابش منظورش این بود.......... خیلی چیزها هست که منتظر اینه که تو یاد بگیری.......... لازم نیست ساعتها وقتتو جلوی آینه تلف کنی............نیم ساعت برای بهترین آرایش و تمیز بودن در کل روز کافیه......... به داد دختری برسی که از زندگی سیر شده و میخواد خودشو سر به نیست کنه....... یا از دست خانواده اش میخواد بزنه به کوه و بیابون.... میتونی ایرانی باشی و شعر سعدی و حافظ و فردوسی حفظ کنی.........تا وقتی مادر شدی حرفی برای گفتن و یاد دادن داشته باشی میتونی برای فرزندانت بشی اسطوره......... وقتی از مادر هاشون حرف میزنن با افتخار بگن مادر من به چندین زبون زنده دنیا تسلط داره..........مادر من حافظ دیوان پروین اعتصامیه......... خلاصه کلی کار هست که هنوز میتونی بکنی و امید داشته باشی........ فقط کافیه دست از سر اونهمه ظواهر برداری و قبول کنی شعور مردها کمی بیشتر از دیدن ریمل و خط چشم و رنگ موست.......... کمی بیشتر از نگاه کردن به اندام قشنگت! اگر اینها رو باور کنی و سعی کنی مردها رو متوجه فکرت کنی........ اونوقت دیگه کمتر میشن کسایی که انگار جز دیدن زدن اندام تو کاری ندارن! یادت باشه یه زن ...یه زن ایرونی باید خوش پوش...لوند .....تحصیل کرده....آداب دان...نکته سنج و مهربون باشه.... با محبت .....قلب مهربون و صد البته صبور ی میشه هر مردی رو آروم کرد....مکر زنانه یادت نره!مکر به معنی حیله گری نه...به معنی استفاده ی درست از موقعیت ها.... چرب زبون و پاچه خواری نه....زیبا صحبت کن! به موقع و زیبا! قدر خودتو بدون....قدر احساستو بدون...واسه هر کسی خرجش نکن که بعد بفهمی لیاقت نداشته و ضربه بخوری ...توی رویا زندگی نکن...واقعیتو درک کن!قدر بدنتو بدون...خودت...خود دوست داشتنی ات...وجودت....همه رو حفظ کن! پی نوشت: با این که این پست"مخاطب خاص "داشت ولی : با احترام! تقدیم به تمام زن های کشورم که در کشمکش زندگی مدرن و سنتی " وجود نازنین خودشان" را گم کرده اند! تقدیم به آنان که روزگاری زیرباران مشت و لگد مردان با غیرت (!؟)کشورم جسمشان له میشد و حال زیر باران بی عاطفگی و بی توجهی روحشان خورد می شود و از بین می رود... تقدیم به زنان بی همتایی که گویا در لا به لای به دوش کشیدن بار سنگین "مادر بودن" دیگر جایی برای وجود خودشان قائل نمی شوند... تقدیم به دختران ساده و زود باوری که" عشق" را در لابه لای بوق ممتد ماشین های اسپرت مدل بالا جستجو می کنند! تقدیم به زن ایرانی.... من یک زنم من" تنها "یک زنم من یک زن ایرانی ام من همیشه مادرم و مادربودن یعنی گذشتن از خود در کودکی مادر عروسکهایم بودم و گهگاه هم بازی پسران همسایه وقتی یار کم داشتند ! ... بزرگتر که شدم اهل محل به من "خوشگله" می گفتند... پدر سرزنشم می کرد که چرا "بلند "خندیدم! برادر توی اتاقم دنبال دفترچه ی خاطراتم می گشت.... مادر برایم جهیزیه درست می کرد و... و من هر شب تا طلوع سپیده درس می خواندم! . . . در دانشگاه فقط یک سایه بودم ! . . دوست پسرم مرا به خانه اش دعوت کرد... وقتی نرفتم ,مرا پس زد! .... عشقم به من دروغ گفت و انتظار داشت باور کنم! .... بعد ها... شوهرم موفقیت هایم را به حساب شانس می گذاشت خواهر شوهر و مادر شوهرم که به کنار... دنیایی داشتند! . . . وقتی با درد طاقت فرسای زایمان ,احساس کردم با مرگ فقط یک قدم فاصله دارم پرستار به من گفت:بهشت زیر پایت است! زیر پایم اما خالی بود.... .. شب ها باید کنار دو نفر دراز می کشیدم تا خوابشان ببرد اول بچه ام و بعد شوهرم و نیمه شب ...برهنه.... در میان بازوان شوهرم احساس می کردم که چقدر تنهایم! شوهرم اما مرا نمی دید... تنها, لبانش را محکم تر به بدنم می چسباند! ... همکاران مَردم از ترفیع گرفتن من ناراحت بودند زیر گوش هم زمزمه می کردند :زن را چه به این کارها؟! ... دین و فرهنگم هر دو "تساوی حقوق زن و مرد "را جار می زدند... و من معنای "تساوی "را نمی دانستم! .... من یک زنم یک مادر نردبان بچه ام هستم بچه ام از من بالا می رود و به یک آسمان پر از موفقیت می رسد! شوهرم مرد موفقی است می گویند من پشتش بودم که موفق شده ولی من تا جایی که به خاطر دارم همیشه زیرش بودم! زیر بدنش..زیر اسمش...زیر سایه اش! .... همه به من "زن ایده آل " می گویند من زیبا هستم و لوند روشن فکر و تحصیل کرده همسر خوب مادر فداکار کارمند ساعی ... به خودم که نگاه می کنم اما... هیچ چیز نمی بینم من از "خودم"خالی هستم! و از دیگران ,پُرِپُر.... پی نوشت بعدها: دوستت دارم هنوز!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی از رایج ترین مجلات ما مجلات خانوادگیه....این مجلات هر چی که باشن اول و آخر شون یکیه....به حکم د و/لت مه ر ورز مجلات و نویسنده هایی که حرفی برای گفتن دارن که یا مجوز نمی گیرن یا توقیف میشن و مجلات خانوادگی جهت تحکیم بنیان خانواده(!؟)هم چنان سر افرازند.... مراحل چاپ یه مجله: 1)استفاده از عکس یه دختر کوچولوی رنگ روغنی با یه فوتو شاپ بسی تابلو برای عکس روی جلد!ترجیحا موی بلند و چشم روشن-بچگیای من- در مواقعی تصاویر بازیگران هم به چشم می خوره و خانمها هم یه 15 سانتی از موهای جلوی سرشونو سیاه کردن یا مبادا چشم نامحرم بهش بیافته.....البته بستگی به سریالی داره که تلویزیون می ذاره و یا گاها سینما ...مثلا اگر فیلم یوسف باشه , همه عکس زیبای یوزارسیف و بانو زلیخا رو با اون صورت عملی اش می زنن یا اگردلنوازان روی بورس باشه ,همه ی مجلات عکس بهزاد رو می زنن! 1-1مقدمه ای هم که نوشته میشه باید تبریک ازادی خرم.شهر یا مثلا مشت محکم به دهان امر یکا و نیایش با خدا(!؟)باشه! 1-2 اسم مجله باید حول "خانواده"بچرخه....خانوداه ی خوب ....خانواده ی سبز و آبی و قرمز (بسته به رنگ خانواده)...خانواده ایرانی و اینا !اخیرا چند اسم سوسولی از قبیلا خط آزاد و مشغول و اینا هم مد شده! بنده اسم "خانواده ی ا نقلابی و خط ا مامی” رو توصیه می کنم یا مثلا : خانوده ای صورتی کم رنگ با خال خالای سبز فسفری!؟ 2)مصاحبه با یه عالمه بازیگر و فوتبالیست ومخصوصا ستاره های نو ظهور و دختر پسرای خوشگل و پرسیدن سوالایی از قیبل اینکه :غذای مورد علاقه ات چیه؟ننه ات کی تو رو زایید؟ اگر مصاحبه خانودگی باشه و عکس همسر یارو هم چاپ بشه که بهتر! 3)چاپ داستان های واقعی (!؟)که همه شون دردشون عشقه و قهرمان داستان شکست خورده ست تا ما نتیجه بگیریم که هیچ وقت نباید بریم سر خود عاشق بشیم چون بد بخت میشیم و دخترای خوشبخت کسایی هستن که شب عروسی بهشون می گن:ببین این شوهرته,برو بغلش بخواب(!؟)و فردا صبح پا شه ببینه وای چقدر عاشقه! زن های دوم همیشه بد بختن...مردا از دم بد جنسن و این طور چیزا! و هیچ وقت ادمای پولدار خوشبخت نیستند چون یا مریضن یا تنها! 4)فال هفته.... و نوشتن چیزای از قبیل :در زندگیت تحولی رخ می دهد....مسافری در راه داری ... 5)اختصاص 10 صفحه از مجله به اس ام اس هایی مثل: اگه دیدی یه پروانه.... تا پسر دخترای تازه کار یاد بگیرن و از این جور اس ام اس ها به هم بدن و بعد هی ذوق بزنن که وای ما چه قدر عاشقیم ! 6)نوشتن خبرایی مثل این: فلان بازیگر شوهر کرد...اون یکی بچه اش به دنیا اومد-چاپ عکس نوگل نورسیده الزامیست-فلان فوتبالیست زنشو طلاق داد! 7)بخش مشاوره پوست و ازدواج و دینی و تحصیلی و عشقی و مرگ و درد! و پاسخ دادن به سوالایی مثل این: -شوهرم شب ها دیر می اید خانه چه کنم؟(پرستوی غمگین از دیار غم) -دختری را دوست دارم ولی مادرم او را برای من نمیگیرد چون هر دو دانشجوییم چه کنم احساس می کنم اگر با هم ازدواج نکنیم من می میرم....(مرد تنهای شب) -حکم نماز مسافر چیست؟(حاجیه خانم ) -- دستام خشکی می زنه چه کار کنم؟( خانم اناستازیا ) البته لازم به ذکره که سرکار خانم مهندس دکتر ایه اله العظمی خواهر مرجان به اینا جواب میده! 8)معرفی خواننده های جدید مثل انواع دی جی ها و البوم هاشون 9)صفحه در میون باید تبلیغ باشه! خب اگر مجله ی شما موارد بالا رو رعایت کنه که مجوز می دن و حسابی هم فروش می ره و در غیر این صورت خیر! پی نوشت: 1)ابتدا جوابای سوالت شما عزیزان در جواب پرستوی غمگین: اگه بری چهار تا لباس خواب قشنگ بخر ی و اون آشپزی افتضاحتو خوب کنی و اینقدر از مامانت تعریف نکنی و خودتو کنترل کنی و یه هفته پشتتو بهش کنی ,از شنبه ی بعد ساعت 6 عصر خونه ست دکتر مرجان-فوق فوق دکترای روانشناسی کودک از دانشگاه خارج! مرد تنهای شب: مامانت خوب کاری می کنه ....بدبخت زن می خوای چکار الان....حال کن از مجردیت...دخت.ر بازی کن !30 ساله که شدی بعد زن بگیر ... بازم دکتر مرجان! حاجیه خانم: شخص مسافر چو ن مسافر است و درطی سفر امکان دسترسی به توالت کم است ,نماز واجب نیست!وقتی برگشت شهرشون همه رو با هم بخوونه! ایه اله العظمی حاجیه خانم مرجان از حوزه عل.میه اناستازیا: از بس که می خوری و می خوابی ...یکم کار کن ...ظرف بشور...خوب میشه! بازم دکتر! ۲)آروم بگیر دلکم! آخه دل من... دل ساده ی من پی نوشت فردا: دیروز حالم بود...مریض بودم ...نتوانستم بروم و فریاد بزنم...ناراحتم! نتوانستم بروم فریاد بزنم ...برای ندا....برای سهراب....برای ندای ایران.... برا ی ندایی که پر پر شد...برای کشورم....خاکم... نتوانستم بروم و سوگواری کنم برای جوانان به خاک و خون کشیده... نتوانستم بروم و سکوت کنم! سکوت کنم و با نگاهم همه چیز را بگویم! نتوانستم بروم و بگویم که "ما هستیم"! نتوانستم بروم ولی قلبم هزار بار در ثانیه برای خاک ایران...خاک مقدس ایران...برای کورش کبیر می تپید! دلمان خوش بود که بعد از مدتها جومونگ دیدن و تماشای یانگوم عزیز ,رسانه ی به اصطلاح ملی سریالی می گذارد با هنرمندی بازیگران قدیمی محبوبمان....مهرانه مهین ترابی که یاد خانه سبز و عمو خسرو را برایمان تداعی می کند و داغ مرد سبز خانه ی سبز برایمان تازه می شود ....رویا تیموریان که با شب دهمش زندگی کردیم و اشک ریختیم و با مکس اش خندیدم و هورا کشیدیم برای هنرمندی بی همتایش ....مسعود رایگان که خیلی دور خیلی نزدیکش را بارها و بارها دیدیم و به فکر فرو رفتیم .... مرجانه گلچین هنرمند که کودکی مان با شب بیست و نهمش گذشت و سر تعظیم فرو آوردیم در برابر هنر بازیگریش.... و فرهاد ائیش یار و مهربان که با نمایش ها و تله فیلم هایش دنیایی داریم! نام سامان مقدم را که دیدیم یاد مکس افتادیدم و مظلومیتش در اکران... از قسمت 15 به بعد دیدیم عملا حرفی برای گفتن ندارد....هانیه توسلی با آن بازی زمخت و مصنوعی اش نفش دختری را بازی می کرد که خدا او را بوسیده بود و همه ی اهالی شمس العماره انگار کاری نداشتند جز شوهر دادنش... گویا یادمان رفته بود که اینجا ایران است و فیلم هایمان همه تکرار و تکرار .... گویا فراموش کرده بودیم که اینجا نویسنده شدن به قلم نیست و به شانس و اقبال است... گویا دلخوش کرده بودیم به "نام ها" و نمی دانستیم که این "نام ها " تنها عروسکان خیمه شب بازی هستند در دست وزارت محترم ار/شاد... گویا فراموش کرده بودیم که اینجا "شعورمخاطب"مفهومی ندارد.... . . . مشکل ما همین است... زود باوریم! یاد شعری می افتم از شاعری نا شناس که روزی در جمعی خواندم و متهم شدن به "وطن فروشی" و ناسزا شنیدم و دم نزدم: بخوان بنام گل سرخ در سیاهی شب که ابرها همه بارور گردند بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانه ی خونین خود دوباره برگردند ز خشکسالی چه سود که سد بسی بستند نه در برابر آب که در برابر نور و در برابر آواز و در برابر شور... زمین تهی ست ز رندان همین توئی تنها! تو می روی که بماند؟ تو می روی که بخواند؟ که بر نهالک بی برگ ما ترانه فشاند؟ بمان... بمان ! بخوان... بخوان ! دوباره بخوان و عاشقانه بخوان حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی! پی نوشت: چشمانم را روی هم می گذارم و یک آسمان پر از بادبادک می بینم! باید نردبانی بسازم برسم به آسمان! پی نوشت فردا: ۱)موبایل قطع می کنی؟یاهو رو قطع می کنی ترسو؟ می ترسی از جنبش /سبز؟ ۲)دیروز شلغم ها رو سپردم به مامان و رفتم دراز کشیدم...با بوی شلغم سوخته از خواب بیدار شدم! گلو درد امونم رو بریده بود....رفتم دکتر و یه آمپول نوش جان کردم...شلغم ها روی گازه! آن زمان که تو را دیدم از یاد دنیا رفته بودی تو را چون پروانه ای معصوم در دفتر خاطراتشان سنجاق زده بودند و رفته بودند دلتنگیهایت را نوشیدم دردهایت را شنیدم چشمم را به تو بخشیدم.... ..... امروز که پر از دلواپسی ام شانه های تو کجاست که مرهم دل زخمی ام شود؟ یک سنجاق این بار مصلوب دل من شو در دفتر اردی بهشتی ام! اردی بهشت: سر افرازم کردی ....سر بلندم کردی....گلی به جمالت رفیق!گلی به جمالت.... گلی به جمالت که "دروغ"گفتی....گلی به جمالت! این روزها همه تو را "نقد" می کنند..... من دیشب خواب دخترکی را دیدم که موهایش را باد شانه می زند....دخترکی که زیر باران آواز می خواند و می رقصید.... همان دخترکی که تو مجنونش بودی....یادت هست؟ گفتم : چترت را در خانه بگذار دیوان فروغ را بردار و بیا برویم زیر باران برقصیم و بگریم! ببین هنوز بوی باران می دهم.... گفتی : بوی تو می آید بوی نای خاک بوی باران . . . نه ....باور نمی کنم....تو مرا از یاد بردی نازنین! مرا دفن کردی زیر دروغ و خودخواهی! گفتم:نبوس مرا! بوی دروغ می دهی اردی بهشت.... بوی دروغ! دیگر بس است! دیگر بس است.... پی نوشت: می دونی الان باید چکار کنم؟ الان باید پاهامو بزارم روی میز و لم بدم به صندلی و زل بزنم توی چشات و بگم: گمشو بیرون...برو همون قبرستونی که بودی....پیش همون ج..نده خانم! و تو تعجب کنی و من بلند بلند بخندم و زیر لب بگم: کثافت! . . . ولی این کارو نمی کنم!خودت که می دونی چرا؟ چون ارزش این کارم نداری! دروغگو! وقتی با اون حال خراب میام خونه و می بینم که مهمون داریم زیر لب به شانسم فحش میدم... خیلی کم پیش میاد که خونه ی ما مهمون بیاد....فامیل مامی که خدا رو هزار مرتبه شکر دورند و فامیل پدری هم که سال به دوازده ماه....عید به عید...اونم اگه مسافرت نباشیم یا نباشند....خب من از این بابت خیلی خوشحالم چون اصلا حوصله ی مهمون بازی رو ندارم.... حالا این بار شانس من,دقیقا باید روزی که من دارم از غصه می میرم واسمون مهمون بیاد... از دانشگاه میام و یه راست میرم توی اتاق و می زنم زیر گریه...بلند بلند....می ترسم صدام بره بیرون.... دلم گرفته ...دارم می میرم....احساس می کنم الانه که بمیرم.... بعد از حدود نیم ساعت احساس می کنم خیلی ضایعست که اومدم توی اتاق...صورتم می شورم و می رم می شینم کنارشون... من همیشه منبع انرژی بودم واسه بقیه....دخترشون از این می ناله که از صبح تا شب توی خونه تنهاست و مادر شوهرش اذیتش می کنه و از این خزولات...خب در اینجا اون حس اسکارلت بودن من میاد سراغم و میگم که:آره بابا زندگی به این قشنگی(!؟) ...چرا غصه ی الکی می خوری؟برو استخر...برو کلاس زبان....برو یوگا...یه لحظه هم توی خونه نشین و غصه نخور...به حرفای مادر شوهرتم محل نده.....بزار هر چی می خواد بگه ...تو خوبی کن ...خودش خجالت زده میشه... یه عالمه واسش حرف می زنم و ازش قول میگیرم که از این حال و هوا بیاد بیرون... یا اصلا اگه دوست داره با هم بریم ثبت نام کنیم واسه کلاس ایروبیک! خب یکی نیست به من بگه :دختر جان ,تو همین جوری اینقدر سرت شلوغه که حد نداره بعد می خوای تریپ معرفت(!؟)با هاش بری ایروبیک؟! . . . اون قبول می کنه و میگه که دیگه اجازه نمی ده فکرای بد حتی واسه یه لحظه بیان توی ذهنش...ازم تشکر می کنه و بعد از دوساعت دعاهام می گیره و میره(وای که من مُردم) . . . یه ضرب المثلی هست که میگه:کل اگر طبیب بودی ...سر خود دوا نمو دی! این الان دقیقا در مورد من صادقه... ولی بیشتر فکر می کنم به این نتیجه می رسم که نه...من هیچ وقت به خاطر مسایل بی اهمیت خودمو اذیت نکردم و اگر الان"غم"دارم خب مسلما حق دارم! گاهی وقتا حس می کنم که دارم پیر میشم...می گم وای !چه زود پیر شدم...جوونی هم نکردم! از صبح درس و دانشگاه و کار و کلاسای مختلف و ورزش ,شب مثل یه جنازه می افتم روی تخت ولی همون چند لحظه که طول میکشه تا خوابم ببره"اردی بهشت"میاد میشینه کنارم....و این برای بی خواب شدنم کافیه.... یادم نیست آخرین باری که راحت خوابیدم کی بود؟ معین داره می خونه: بگم غصه ها سر اومد ...گریه بس که بهتر اومد... گاهی دوست دارم برم پیش خدا...رو در روش واستم و بگم چرا؟ آهان....راستی ..... یادم نبود ....خدا خوابیده! خسته ست....بذار بخوابه! میگن همین نزدیکی هاست..لای شب بوها! شب بو ها کجاست؟ نمی دونم.... اردی بهشت که رفت شب بو ها هم مُردن.... . . . پی نوشت: 1) کاش یه سیگار بودم...یه لحظه می نشستم روی لبات....یادم نبود تو از سیگار متنفری.... کاش عطری بودم که هر روز می زنی به گردنت... کاش ساعتت بودم که می بندی به دستت... کاش لبخندت بودم که می شینه روی لبت... کاش موبایلت بودم که همیشه دستته... کاش ... یه روز گفتی همه چیزتم .... حالا.... ؟ 2)لبخندت....نگات....تعجبت...ناراحتیت....تاسفت...تفکرت....اخم کردنت.... 3)دل تنگی رو دیگه باید تحمل کنی ....فدای دلت بشم..... دخترک بارانی پروانه نویس,دیگه ازت گذشت...سپردت به روزگار...بغض کرده ...دلش گرفته.... تحمل کن دل تنگی رو فدات شم...فدای خودت...اسم قشنگت...بی وفایی هات...دروغای دوست داشتنیت...اخم کردنت.....خنده هات! وای ...خنده هات..... 4)دخترک بارانی داره هذیان می گه گویا....تب داره! پی نوشت عصر: این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد میزند.... احساس می کنم که روح مرا به انزوا می کشاند... احساس می کنم که مسافری در جاد ه ای مه آلود انتظارم رامی کشد.... این روز ها که می گذرد با د مرا به اردی بهشت می کشاند ... بویش را بیشتر حس می کنم..... پی نوشت: برو گمشو همون قبرستونی که بودی! 



شايد نبايد گفت سلام چون هر سلامي به معناي شروع نيست يا هر خدا حافظي به معناي پايان
بدا به حال من و تو اي بارون من ...
گير افتاديم توي برزخ هميشه بارون هاي اردي بهشت بوي تازگي را نميده
چه ميشه كرد چي كار ميشه كرد
داريم پر پر ميشيم و بايد نگاه كرد و سوخت
تو راست ميگي همه چي دست خودمون نيست هميشه آينده را ما نميتونيم بسازيم بعضي وقتا بايد بر خلاف جريان باد ايستاد تا از شعله هاي آتشي كه به سويت زبانه ميكشند گريخت ولي ناي اين جابه جايي نيست
اردي بهشت بدون عطر بهار نارنج تو














"شمس العماره" با بازی دلنشین عمه خانم و شوخی های پری خانم و هنرمندی زیور پخش میشد و ما خوشحال بودیم از دیدنش....






